Friday, January 18, 2008
در خیال
چه خوب سروده است استاد سخن سعدی و چه خوب آواز سر داده است استاد شجریان! تو گویی شرح حال امروز ماست! بشنوید از آلبوم در خیال . ح

برخیز تا یک سو نهیم این دلق ازرق فام را
بر باد قلاشی دهیم این شرک تقوا نام را

هر ساعت از نو قبله‌ای با بت پرستی می‌رود
توحید بر ما عرضه کن تا بشکنیم اصنام را

می با جوانان خوردنم باری تمنا می‌کند
تا کودکان در پی فتند این پیر دُردآشام را

از مایه بیچارگی قطمیر مردم می‌شود
ماخولیای مهتری سگ می‌کند بلعام را

زین تنگنای خلوتم خاطر به صحرا می‌کشد
کز بوستان باد سحر خوش می‌دهد پیغام را

غافل مباش ار عاقلی دریاب اگر صاحب دلی
باشد که نتوان یافتن دیگر چنین ایام را

جایی که سرو بوستان با پای چوبین می‌چمد
ما نیز در رقص آوریم آن سرو سیم اندام را

دلبندم آن پیمان گسل منظور چشم آرام دل
نی نی دلارامش مخوان کز دل ببرد آرام را

دنیا و دین و صبر و عقل از من برفت اندر غمش
جایی که سلطان خیمه زد غوغا نماند عام را

باران اشکم می‌رود وز ابرم آتش می‌جهد
با پختگان گوی این سخن سوزش نباشد خام را

سعدی ملامت نشنود ور جان در این ره می‌رود
صوفی گران جانی ببر ساقی بیاور جام را
قطمیر : سگ اصحاب کهف
بلعام : از علمای بنی اسراییل
< مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Tuesday, June 05, 2007
خار گل
خواهم ای گل خار گردم تا به دامانت نشینم
یا اگر خواهی به چشم دشمن جانت نشینم

ور نماند غیرمشتی استخوان از پیکــــــــــرم
شانه گردم در خم زلف پریشانت نشینـــــــم
< مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Monday, April 02, 2007
شد خزان
بشنوید با صدای مرحوم استاد بدیع زاده:
___________________________________________________________________________________
شد خزان گلشن آشنايي
باز هم آتش به جان زد جدايي
عمر من اي گل. طي شد بهر تو
وز تو نديدم جز بد عهدي و بي وفايي
با تو وفا كردم تا به تنم جان بود
عشق و وفاداري با تو چه دارد سود
آفت خرمن مهر ووفايي
نوگل گلشن جورو جفايي
از دل سنگت...آه
دلم از غم خونين است
روش بختم اين است
از جام غم مستم
دشمن مي پرستم
تا هستم
تو و مست ازمي به چمن
چون گل خندان از مستي بر گريه من
با دگران در گلشن نوشي مي
من ز فراقت ناله كنم تا كي؟
تو و اين چون ناله كشيدن ها
من و گل چون جامه دريدنها
ز رقيبان خواري ديدنها
دلم از غم خون كردي
جه بگويم چون كردي
دردم افزون كردي
برو اي از مهر و وفا عاري
برو اي عاري ز وفاداري
كه شكستي چون زلفت عهد مرا
دريغ و درد از عمرم
كه در وفايت شد طي
ستم به ياران تا چند
جفا به عاشق تا كي؟
نمي كني اي گل يكدم يادم
كه همچو اشك از چشمت افتادم
گرچه ز محنت خوارم كردي
با غم و حسرت يارم كردي
مهر تو دارم باز
بكن اي گل با من هرچه تواني ناز
كز عشقت ميسوزم باز
< مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Thursday, March 08, 2007
گل گندم خوب است
دشتها آلوده ست
در لجنزار گل لاله نخواهد رویید
در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید؟
فکر نان باید کرد
و هوایی که در آن
نفسی تازه کنیم
گل گندم خوب است
گل خوبی زیباست
ای دریغا که همه مزرعهُ دلها را
علف هرزهُ کین پوشانده ست
هیچکس فکر نکرد
که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست
و همه مردم شهر
بانگ برداشته اند
که چرا سیمان نیست
وکسی فکر نکرد
که چرا ایمان نیست
و زمانی شده است
که به غیر از انسان
هیچ چیز ارزان نیست.
شاملو
< مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Tuesday, March 06, 2007

بشنوید با صدای استاد از آلبوم " رسوای دل" :

جزای آن که نگفتیم شکر روز وصال

شب فراق نخفتیم لاجرم ز خیال

دگر به گوش فراموش عهد سنگین دل

پیام ما که رساند مگر نسیم شمال

تو بر کنار فراتی ندانی این معنی

به راه بادیه دانند قدر آب زلال

اگر مراد نصیحت کنان ما اینست

که ترک دوست بگویم تصوریست محال

به خاک پای تو داند که تا سرم نرود

ز سر به درنرود همچنان امید وصال

حدیث عشق چه حاجت که بر زبان آری

به آب دیده خونین نبشته صورت حال

سخن دراز کشیدیم و همچنان باقیست

که ذکر دوست نیارد به هیچ گونه ملال

شعر از سعدی

< مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Thursday, February 22, 2007
دریچه ها
بشنوید با صدای "اخوان ثالث":
ما چون دو دریچه رو به روی هم
آگاه به هر بگو مگوی هم
هر روز سلام و برسش و خنده
هر روز قرار روز آینده
عمر آینه بهشت اما ... آه
بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه
اکنون دل من شکسته و خسته ست
زیرا یکی از دریچه ها بسته ست
نه مهر فسون ، نه ماه جادو کرد
نفرین به سفر ، که هر چه کرد او کرد
< مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Thursday, February 08, 2007
برگ زندگی پرویز یاحقی هم خزان گزفت و از شاخه جدا شد و چه بیرحمانه هنرمندان از گوشه انزوای خویش پر می کشند!
پرویز یاحقی ملودی تصنیف زیر را خلق کرد و بیژن ترقی با شنیدن ملودی این ترانه را سرود.و مرضیه در نهایت زیبایی تصنیف را اجرا کرد.
به رهی ديدم برگ خزان
پژمرده ز بيداد زمان
كز شاخه جدا شد
*
چو ز گلشن رو كرده نهان
در رهگذرش باد خزان
چون پيك بلا بود
*
ای برگِ ستمديدهء پاييزی
آخر تو زگلشن ز چه بگريزی
روزی تو هماغوش گلی بودی
دلداده و مدهوش گلی بودی
*
ای عاشق ِ شيدا
دلدادهء رسوا
گويمت چرا فسرده ام
در گل نه صفايی
نه بوی وفايی
جز ستم زِ وی نبرده ام
خار غمش در دل بنشاندم
در ره او من جان بفشاندم
تا شد نو گلِ گلشن و زيب چمن
رفت آن گل من از دست
با خار و خسی پيوست
من ماندم و صد خار ستم
وين پيكر بی جان
*
ای تازه گلِ گلشن
پژمرده شوی چون من
هر برگ تو افتد به رهی
پژمرده و لرزان
*
به رهی ديدم برگ خزان
پژمرده ز بيداد زمان
كز شاخه جدا شد
چو ز گلشن رو كرده نهان
در رهگذرش باد خزان
چون پيك بلا بود
< مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
رفيق راه
رفيق راهي و از نيمه راه مي گويي
وداع با من بي تكيه گاه مي گويي
*
ميان اين همه آدم، ميان اين همه اسم
هميشه نام مرا اشتباه مي گويي
*
به اعتبار چه آيينه اي، عزيز دلم
به هركه مي رسي از اشك و آه مي گويي
*
دلم به نيم نگاهي خوش است، اما
توبه اين ملامت سنگين، نگاه مي گويي؟
*
هنوز حوصلهء عشق در رگم جاري است
نمرده ام كه غمت را به چاه مي گويي ...
*
شعر از محمدعلی جوشایی
< مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin